تبليغاتX
فلسفه يعني رنج... - تقابل نگرش نصر و سروش


فلسفه يعني رنج...

«یکی از درسهایی که از تاریخ می‌توان آموخت این است که هیچ‌کس از تاریخ درس نیاموخته است» هگل





















این نوشتاررا به بهانه جایزه ی ایست که اخیرا دکتر نصر دریافت نموده اند و همچنین  همايشی که برای نقد و بررسي انديشه هاي دكتر سيد حسين نصر در تاريخ 16/2/1387 در دانشكده فني دانشگاه تهران ايراد شد تدوین کرده ام.

 

دکتر نصر متولد سال 1312 در تهران است. او در خانواده ای مذهبی و درگیر سیاست زاده شد. نیای مادریش دختر شیخ فضل الله نوری بود و پسر عموی مادریش نورالدین کیانوری رئیس حزب توده ی ایران. پدرش سید ولی الله نصر از پزشکان معروف و نزدیکان دربار رضا خان و از دوستان فروغی (که به گفته ی خود دکتر سید حسین نصر «مثل عمو»یش بود) به شمار می رفت. سید ضیاء طباطبایی و محتشم السلطنه ی اسفندیاری – که به ریاست مجلس وقت هم رسیده بود - نیز از خویشان و دوستان خانوادگیشان محسوب می شدند. افزون بر اینها خود دکتر نصر نیز می گوید: «به گمانم هفتاد در صد نخست وزیران از جمله منصور الملک و وزیران کابینه های مختلف از دوستان نزدیک پدرم بودند [...]» (صص 21 و 22) در خارج از ایران نیز اشخاص بانفوذی از آشنایان خانوادگی آنان به شمار می آمدند «سفیر ایران در عراق، آقای رئیس نیز از بستگان ما بود [...] یکی از خاله های مادرم همسر آقای صدر از مقامات برجستهء عراق – نایب السلطنه و رئیس سنای این کشور – بود.» .

دکتر نصر در دوازده سالگی (1324) برای تحصیل به آمریکا می رود و پس از اخذ مدارک کارشناسی طبیعت شناسی و کارشناسی ارشد زمین شناسی و ژئوفیزیک (1335) و درست پس از اخذ مدرک دکتری فلسفه ی علم (1337) با رساله ای تحت عنوان «مدخلی به نظریات کیهان شناختی در اسلام» (ص 74) به ایران باز می گردد و نزد استادان بزرگی چون سید عبدالحسین رفیعی قزوینی، مرحوم طباطبایی، استاد مهدی الهی قمشه ای، استاد جواد مصلح، استاد سیدمحمد کاظم عصار به تحکیم مبادی مطالعاتش در زمینه ی فلسفه های رایج در تمدن اسلامی مبادرت می ورزد.

او از سال 1347 تا 1351 به معاونت و ریاست دانشکده ی ادبیات دانشگاه تهران می رسد و از سال 1351 تا سال 1353به ریاست دانشگاهی که نام فعلی آن دانشگاه صنعتی شهید شریف است منصوب می شود و از اقدامات مهم او در آنجا وارد کردن درسهایی در علوم انسانی و به راه انداختن بحثهای مقارن میان علوم تجربی و علوم انسانی است. دکتر نصر در سال 1353 «انجمن شاهنشاهی فلسفه» (نام فعلی پژوهشگاه حکمت و فلسفه) را بنیاد می گذارد که از مراکز مهم پژوهش در فلسفه ها و عرفان رایج در تمدن اسلامی و انتشار کتابهای مهمی در این زمینه است. او در سال 1356 ریاست دفتر زن حاکم طاغوتی وقت را پذیرفت و بیشتر به همین سبب، چند ماه پیش از پیروزی انقلاب اسلامی به خارج از کشور نقل مکان کرد و تا کنون در چند مرکز علمی و بیشتر از همه در دانشگاه جُرج واشنتگتُن آمریکا مشغول به تحقیق و تدریس است.

او درباره ی موضوعات متنوعی نوشته و یا سخن گفته است از جمله فلسفه، دین، روحانیت، موسیقی، هنر، معماری، علم و هنر، گفتگوی تمدن ها و...

دکترُ نصر بیش از بیست و پنج کتاب و پانصد مقاله به زبانهای فارسی، انگلیسی، عربی و فرانسه نوشته است. آثار او به زبانهای مختلفی از جمله آلمانی، اسپانیایی، بوسنیایی، ترکی و اردو ترجمه شده است
شاید مهترین کار نصر را بتوان آموزش سه نسل از پژوهشگران فرهیخته و دانش آموختگان زبده در طول چهل سال آموزش و تدریس در ایران و غرب دانست.
در چند سال گذشته کتابهایی از نصر به فارسی در راستای تدوین چارچوبهای سنتگرایی و معارضه با مدرنیته به چاپ رسید و محل مناقشاتی هم قرار گرفت. در این نوشته ها، سید حسین نصر با استناد به سنت و با تکیه بر اصول آموزه های حکمت خالده به دفاع از امر قدسی می پردازد و از سنتگرایان به انهدام مدرنیته که به زعم وی امر قدسی را دچار ابهام کرده است، دعوت می نماید.

فراتر رفتن از اديان و دست يافتن به ساحت معنوي كه امر قدسي را در ميان خود گرفته است، از محورهاي اساسي گفته هاي نصر بشمار مي رود؛ معنويتي كه مدرنيته و تجدد آن را به پستوي فرهنگ و زندگي رانده و نصر را واجد مأموريت آسماني براي مقابله با تجدد و از بين بردن مدرنيته و بازگرداندن امر قدسي به محور زندگي انساني گردانده است. از اين مساله، برخوردهاي ديگر نصر با مباني و مظاهر دنياي مدرن شروع مي شود و وي در زمينه هاي فلسفي، ديني، هنري و فرهنگي با استناد به نوشته هاي مدرن ستيزان غربي و سنتگرايان شرقي، رسالت خود را به پيش مي برد. از اين منظر است كه نصر هنرهاي سنتي را در اولويت كاري خود قرار مي د هد و يكي از جبهه هاي برخورد سنت و تجدد را در آنجا مي گشايد. او در هنرهاي سنتي اصالت امر قدسي را مي يابد و آن را در كنار حكمت اشراقي و معنويت متافيزيكي در برابر بي معنايي دوران جديد قرار مي دهد و ايده هايي را كه فرهنگ و زندگي ايراني را چندي است آفت زده كرده است، با زباني ديگر و لحنی پيامبرانه عرضه مي كند. نصر از بديهاي مدرنيته مي گويد، بدون اينكه از مزاياي آن سخن گفته باشد. از تجددانديشان شرقي انتقاد مي كند كه چرا سنت آسماني را رها كرده و به دنبال سكولاريسم مي روند. بنابراين ايراني بودن از نصر هم رنگ ديگري مي يابد. نصر ايراني بودن را در آويزان بودن ميان آسمان و زمين مي داند كه راهگشاي رسيدن به انسان كاملي است كه سنت به آن اشاره داشته است؛ نصر به پيروي از عرفان سنتي رسيدن به درجه كمال متافيزيكي در انسان امروز را در التزام به تصوف فردي و جمعي مي داند و اينگونه معنويت را مرتبط با عالم روح و روحانيت مي پذيرد. آنچه از گفته هاي نصر در اين رابطه به دست مي آيد، همان عرفان سنتي است كه امروزه به جاي بلخ و قونيه، از نيويورك و واشينگتن به گوش مي رسد.

اما يكى از امتيازات دكتر نصر اين است كه منظومه فكرى دارد. باورهاى فكرى و مبانى رو بنايى و زير بنايى اش هماهنگ است.(لازم است اینجا بگویم من به لحاظ فکری بیشتر به آقای سروش م ؛ در واقع به قرائت نو اندیشانه و متجدد از دین نزدیکم) اما همینجا شاید خوب است گفته شود که آرای دکتر سروش (که زمانی پدر فکری ام محسوب میشد) ؛آن انسجام بین زیربنا و روبنایی که نصر دارد را ندارد.به قول استاد قائم نیا(درهمايش نقد و بررسي انديشه هاي دكتر سيد حسين نصر در دانشگاه تهران)سنت گرايي از چشم انداز حكمت خالده (دکتر نصر)به پديده ي دين نگاه مي كند و نوانديشي از چشم انداز مدرنيسم و فلسفه هاي جديد. اين تفاوت مبنا ي اين دو جريان است. در اين دو جريان از دو پنجره ي متفاوت به پديده ي دين نگريسته مي شود. نوانديشي ازپنجره مدرنيسم وفلسفه هاي جديد نگاه مي كند. اين نگاه هر مقوله اي از دين را كه مطابق فلسفه هاي جديد و ذوب در آنها باشد مي پذيرد و هر چيزي كه مطابق نباشد را كنار مي گذارد. سنت گرايي هم از چشم انداز حكمت متعاليه تفسيري از دين ارائه مي دهد كه در اين چشم انداز دين كاملاً يك منظر سنتي و ماهيت سنت گرايانه پيدا مي كند. دكتر نصر نسبت به اين فلسفه ها بدبين است. اما در آثار نوانديشان، فلسفه هاي جديد، واقعاً جاي وحي مي نشيند و تمجيد بيش از حدي از آنها مي شود.البته خود اين دو نگاه جاي بحث دارد. فلسفه هاي جديد هم مثل همه ي فلسفه هايي كه در عالم بوده، قابل ارزيابي هستند. سنت گرايي همه اين فلسفه ها را بر اساس يك مبنا، آن هم ارتباط اين فلسفه ها با عقل جزئي بشر، عقلي كه از عقل شهودي بريده شده است مي سنجد. و معتقد است چون اين فلسفه ها دستاورد عقل جزئي، عقل دكارتي يا عقل محاسبه گر است كه در عصر جديد يكه تاز ميدان شده، همه ي اين فلسفه ها بايد رد شود.اما اين كه ما در مقابل فلسفه هاي جديد منفعل محض باشيم و بدون يك ارزيابي انتقادي فلسفه اي را بپذيريم و بعد اين فلسفه ها را در عالم اسلام و در تفكر ديني بررسي كنيم جاي بحث دارد. نگاه پديدار شناختي ميان سنت گرايان برجسته است. مطالعاتي كه سنت گرايان راجع به مقوله ي دين انجام دادند واقعاً مطالعات مهمي است، چون از منظر پديدار شناختي انجام شده است و ويژگي هايي مانند وارد جزئيات شدن و كنار گذاشتن پيچك هايي كه مزاحم تفكر مي شود را داراست. البته در آثار سنت گرايان نگاه هاي جديد مثل نگاه هاي معرفت شناختي به دين به چشم نمي خورد. در مقابل، ديدگاه نوانديشي نسبت به مقوله ي دين نگاه پديدار شناختي ندارد. در صورتي كه براي كسي كه مي خواهد دين شناسي انجام دهد، وارد محدوده ي دين شدن و بررسي هاي پديدار شناختي ضروري است؛ مانند مطالعات وسيعي كه سنت گرايان درباره ي اسلام و مسيحيت انجام داده و وارد خود محدوده ي دين شده اند. اينجا خوب است به نكته اي ديگر هم اشاره شود:يكي از مغالطه هايي كه نوانديشان دچار آن شدند ولي سنت گرايان تا حدي از آن پرهيز كردند، خلط كردن ميان مسيحيت و اسلام است. در نوانديشي مشاهده مي كنيم كه افراد، اتفاقاتي را كه در عالم مسيحيت رخ داده را به راحتي بر اسلام تفسير مي كنند و تمايزات ميان اسلام، مسيحيت و مذهب پروتستان را ناديده مي گيرند؛ ولي در آثار سنت گرايان به تفاوت هاي اين دو جريان ديني توجه شده است. البته در سنت گرايي هم در بعضي بخش ها اين دو جريان ديني خلط شده، ولي تفكيك هاي جالبي ميان آنها صورت گرفته است. در اين بحث مي توان به طور مشخص از كتاب «آرمان ها و واقعيت هاي اسلام» دكتر نصر نام برد. البته در نتيجه گيري، دست آورد سنت گرايي،يعني وحدت متعاليه ي اديان، با دستاورد نو انديشي، يعني پلوزاليزم ديني، به يك جا منتهي مي شود؛ گرچه از لحاظ مبنا كاملاً متفاوت اند.


در باره ي موضع اين دو جريان نسبت به فلسفه ي اسلامي بايد گفت، نو انديشي نسبت به فلسفه اسلامي بدبين است ولي در سنت گرايي فلسفه اسلامي وضعيت خيلي خوبي دارد. فلسفه اسلامي بر يك نوع عقلانيت خاص مبتني است كه كاملاً با عقلانيت جديد متفاوت است. همه ي سنت هاي مختلف فلسفه اسلامي مانند مشايي، اشراق و حكمت متعاليه يك وجه مشترك دارند وآن اشتراك اين است كه بر پايه ي عقل جزئي - به معناي جديد آن - مبتني نشده‌اند. در آن ها عقل جزئي تنها و يگانه منبع معرفت فلسفي نيست. در همه سنت هاي فلسفه اسلامي، عقل حريم و محدوديت هايي دارد كه اين محدوديت ها را وحي، شهود و عقل كلي تعيين مي كنند.اما در فلسفه هاي جديد، عقل جزئي يكه تاز است و هر دستاوردي كه اين عقل جزئي دارد بايد قابل قبول باشد. بنابراين از اين منظر تقابل فلسفه هاي جديد با فلسفه هاي اسلامي تقابل كاملاً مقبولي است. وحي در سنت گرايي و نوانديشي چه سرنوشتي پيدا مي كند. در سنت گرايي، وحي يكي از زبان هاي عقل شهودي است. به عبارت ديگر عقل شهودي مي تواند به زبان هاي متفاوتي با بشر سخن بگويد كه يكي از اين زبان ها وحي است و قطعاًٌ در اين ديدگاه چون ما با تعدد وحي مواجهيم، زبان ها هم متفاوت خواهد شد. به همين واسطه در اين نگاه عنصر هرمنوتيك يا تفسير اهميت مي يابد؛ يعني ما بايد عنصر اصلي و باطني وحي را پيدا كنيم. ظاهر وحي در سنت گرايي اهميت چنداني ندارد، بلكه گذر از ظاهر به باطن اهميت فراواني پيدا مي كند. لذا سنت گرايان بر نوعي هرمنوتيك تشكيكي تأكيد مي كنند كه وظيفه ي اصلي اش گذر از ظاهر به باطن وحي و پيدا كردن آن باطني است كه در همه ي وحي ها مشترك است.
در نو انديشي، وحي با مفهوم شعري - به معناي جديد - و هنر جديد ارتباط پيدا مي كند. در سنت گرايي هنر، بار معرفتي دارد و معرفت زا است؛ ولي در نگاه جديد، هنر ارزش معرفتي ندارد و وابسته به قوه ي خلاقيت است؛ صرفاً يك سوژه‌ي زبياشناختي است. در نو انديشي، وحي به تحليل فلسفه هاي جديد مثل فلسفه ي كانتي تعلق پيدا مي كند اما در سنت گرايي به كار بستن اين نوع تحليل ها براي وحي كاملاً اشتباه است، چون وحي يك مقوله ي سنتي يا سنت گرايانه است كه در زير تيغ فلسفه هاي جديد در نمي آيد و مفهومي كاملاً مستقل دارد.
.مشكل اصلي سنت گرايان هم در مورد پديده وحي اين است كه وحي را يكي از زبان هاي حكمت خالده مي بينند؛ در صورتي كه براساس تحليل هاي متفاوتي كه در جهان اسلام و حتي فلاسفه اسلامي از وحي وجود دارد وحي مقوله ي كاملاً متفاوتي است. يعني حكمت خالده يا سنت كه يك جريان فكري دائمي ميان سنت هاي بزرگ است، با وحي تفاوت دارد. وحي يك مضمون عالي تر دارد كه حتي شايد بتوان حكمت خالده را در طول آن در نظر گرفت، نه اينكه وحي را در عرض حكمت خالده قرار دهيم.اما اینجا به نظر می آید حكمت خالده در وضعيت و پارادايمي به خود آگاهي رسيده كه بايد آن را با مواجهه ي ما با مدرنيته بررسي كرد.استاد صیامیان از منتقدین نصر و اصحابش در انتقاد از رویکرد "نصر"ی به امر قدسی گفت اصحاب حکمت خالده زمان را با همان ذهنيت سنتي ايستا تعريف مي كنند؛ در واقع يك فرصت تعريف مي كنند تا جامعه احيا شود، همچنانكه نصر خود را محیي و مجدد مي خواند. اما نصر با اين تفكر كه به نفي مدرنيته منجر شده است، در قلب مدرنيته زندگي مي كند و مثل شوئون يا گنون يك عارف سرگشته نيست.
وي با اشاره به انتقاد نصر از مدرنيته ادامه داد: اساتيد مدرنيته كجايند؟ آيا از تكنولوژي مدرن استفاده نمي كنند؟ از تلفن و موبايل و كت و شلوار استفاده نمي كنند و لباس سنتي مي پوشند؟
او با بيان اينكه سنت را عوام توليد و مصرف مي كنند، گفت: مردم جامعه ي ایران مدرن اند. فهم آنها از تجدد و تركيبشان با تجدد جالب است، ضرورتاً منطقي نيست و قرار هم نيست كه منطقي باشد. فرهنگ يك سبک عاطفي دارد و كافي است کسی احساس عاطفي كند، تا آن را بپذيرد؛ بسيار سفسطه آميز است. براي مثال يك راننده با تناقض زندگي مي كند، اما روش خود را به عنوان يك مسأله نگاه نمي كند؛ به عنوان يك راه حل مي بيند؛ در حالي كه نخبگان در ساحت فكري، در شكاف انديشه و عمل درگيرند و نتوانسته اند پاسخي به آنچه عامه مصرف مي كند بدهند چون نفهميده اند عامه چطور زندگي مي كند.
صياميان اغلب شاگردان نصر را متعلق به كشورهايي دانست كه هويت هاي متكثر مسلمان دارند.
او با بيان اينكه نصر مي پرسد چرا بايد خودمان را با زمان تطبيق دهيم، بيان كرد: نصر از کارکرد زمان استفاده می کند تا جامعه را نگه دارد و به خودش فرصت دهد؛ و من اسم این را هویت گرایی می گذارم. او هیچ نسبتی میان خودش و جریان فکری ایران برقرار نمی کند. ما نمی خواهیم او را به ایران ربط دهیم، زیرا تفکر او متعلق به جوامع متکثر است. او عامدانه و هوشمندانه به برخی پرسش ها پاسخ نمی دهد و یا کلی و مبهم از آنها می گذرد.

شاید لازم است نگاهی مابین این دو؛ شکل بگیرد. اعتقادات و اخلاقياتي وجود دارند كه در هر زمان و مكاني و در مورد هر انساني صحيح، سَرِه و صادق بوده .اما برخي از تغييرات و تبديلات وارد شده از طریق مبانی مدرنیسم در ساحت اديان غیر قابل چشم پوشی است.و اینجا عنصر زمان نقشی پررنگ را داراست .

نمیدانم میتوان از سویه های مثبت این دو نگاه؛ نگرشی(موکدا میگویم نگرش)به وجود آورد که هم تجدد و ساختارها و کارکردها و تقابلهای حاصل ازمدرنیسم را مد نظر قرار دهد و هم پیکره ای از وحی ومعنویت را که در هر عصر و هر مکان ثابت و غیر قابل تغییر است را.

چرا که نه میتوان انتظار داشت تا اديان برای همه ی اعصار دست نخورده و بكر باقي بمانند و تسليم تغيّرات زمانه ي مدرن نگردند و همان نگاه ديرين و پيشين خويش به مقولاتي چون، حقيقت، مدارا، ارتداد و. . را تغيير نداده و كما في السابق حفظ نمايند( زیرا ديگر معنا و محلي براي تحقق عينيِ آرزوهاي سنت گرايان و وحدت متعاليِ اديان باقي نمي ماند)ودر موازات آن !
اصولی که نصر و اصحابش نیزعنوان میکنند نیز بی تردید غیر قابل چشم پوشی است به خصوص نگاه پدیدارشناسانه ای گه ایشان ارائه میدهند.

نوشته شده در سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 0:45 قبل از ظهر توسط مریم آزاد| |


Design By : Night Skin