تبليغاتX
فلسفه يعني رنج... - تنها صداست که میماند...(برای جانان و صدای اساطیری اش که همواره "مرگ اگر بمیرد"ورد زبانش است)


فلسفه يعني رنج...

«یکی از درسهایی که از تاریخ می‌توان آموخت این است که هیچ‌کس از تاریخ درس نیاموخته است» هگل

شنوایی بعد از بینایی پیچیده ترین حس ماست.اصلا خود صدا اساس یکی از بزرگترین هنرهاست یعنی موسیقی.صدا به صورت کلام و در ارتباط نا گسستنی با "زبان" حکم وسیله ی تفکر و احساس را دارد و مهم ترین وسیله ی ایجاد ارتباط بین افراد آدمی است.بین "دیگری"ها.شاید به تعبیر "استیونسن"مهم ترین خصوصیت صدا آن باشد که به وسیله ی عضو حسی دیگری به ما میرسد و این عضو حسی خاص است که ماهیت تجربه ی صوتی ما را معین میکند.طوری که ما طول هر نمای صوتی را حس میکنیم همانطور که یک موسیقیدان هر نت را احساس میکند.ممکن است صدایی زیر به دنبال صدایی "بم" قرار بگیرد ،ممکن است بین صدای مته ها ی هوای فشرده با صدای باد لابلای درختان تضاد ایجاد شود،یا ممکن است بعد ازیکی از کارهای شوبرت موسیقی بومی آفریقایی با آن ضرباهنگ تندش شنیده شود .این تشابه و تضاد بین انواع صدا ها گاهی ممکن است با قرار گرفتن اصوات به دنبال هم ،گاه با هم و در کنار هم و گاه در حالی که قسمتی از صداها روی هم می افتد ایجاد شود.این تشابه ها و تضادها ممکن اسن بین صداها و تصاویر هم رخ دهد مثلا در زندگی روزمره شخصی را میبینیم و حرفهایش را میشنویم (تطابق و تشابه).یا ترکیبی از تصویر و صدا را درک میکنیم که دیگر نمیتوانیم در زندگی روزمره شاهدش باشیم مثلا فضا و مکان خاصی که(خاطره ای داریم در آن) هیچ کس در آن نیست می بینیم و صدای کسی را که دوستش داریم را میشنویم ،کسی که زمانی در آن مکان صدایش در گوشمان آواز میخوانده.یا ممکن است صدا و تصویری همدیگر را تکرار کنند .در فیلم "پاییزا"صدای گریه ی کودکی را میشنویم که در میان جسد افرادی که به دست نازیها به قتل رسیده اند قدم میزند این شیون هم قبل از ظاهر شدن طفل روی پرده ظاهر میشود (عدم تطابق صدا و تصویر)شنیده میشود هم وقتی کودک روی پرده می آید(تطابق تصویر و صدا)در هر دو مورد این گریه تاثیر تصویر را تشدید میکند.این تطابق به شدت میتواند بین حالات روانی مختلف و صدا هم وجو د داشته باشد..باشنیدن صدای گریه ی همان کودک ما احساس اندوه میکنیم ،همهمه ی گفتگو در یک مهمانی میتواند تعادل روانی مان را به هم میریزد یا سرو صدای یک بازار یا بلند گوهای ایستگاه مترو.این وضعیت(حالت روانی پس از شنیدن صدا یا تطلبق حالات روانی با صدا) در مورد انسان واضحتر است چون ما حتی وقتی که کلمات را میشنویم و معنای کلمات بسیار هم مهم است باز هم صدا و لحن و طرز بیان یک فرد زمان ادای کلمات تاثیر زیادی بر ما میگذارد.از صدا نیز مثل تصویر میتوان به طور ذهنی برای بیان اثرات روحی و حالات ذهنی استفاده کرد. در فیلم "کلاغ"اثر (کلوزو)در اواخر فیلم وقتی پرستار که افکار عمومی محکومش کرده در خیابانها می دود تا از شهر فرار کند ،میبینیم که خیابانها خلوتند ولی فریاد جمعیت را میشنویم ،گویی مردم سر به دنبال او گذاشته اند .یا در فیلم "ژان دولالون"اثر (ژان شو)،قهرمان زن میخواهد با مردی به ظاهر جذاب و مهربان به به برزیل برود و معشوقش را در پاریس تنها بگذارد،وقتی که قطار حامل آن دو ،سر راه ،در ایستگاهی توقف میکند بچه مدرسه ای ها را میبینیم که دور هم میچرخند و ترانه ی (ژان دو لالون)را میخوانند ،ترانه ای که خاطره ی معشوق را به یاد زن می آورد .وقتی قطار دوباره راه می افتد ترانه در ذهن زن ادامه می یابد تا جایی که زن بالاخره تغییر عقیده میدهد و به پاریس بر میگردد.چنین چیزی در تک گویی های درونی آدمی نیز صادق است تک گویی هایی که اغلب بین ما و قسمتی از هویت مان صورت میگیرد مثلا با غرورمان یا احساساتمان،یا بین احساس و عقلمان..بگذریم..از این اتفاقات در زندگی روزمره ی ما بسیار پیش می آید اما ما به سادگی از کنارش رد میشویم بی آنکه بدانیم اینها چه تاثیری در ناخوداگاه و خود آگاه ما دارند،واقعیت این است که صدا به صورت حرف یا موسیقی یا مونولوگ یا دیالوگ جزو لا ینفک زندگی ماست حتی اگر هنوز تفوق با تصویر باشد .ما کی خواهیم توانست صدای حسین پناهی را (در کاست "تو کجایی نازی")، صدای خسرو شکیبایی را با لحن و تنی که به آرامش گره خورده،که با تحویل سال نو هم آغوش است ،یا صدای فردی را که دوست میداریم دوستش می داشته ایم ( تبدیل به قسمتی از هستی مان شده )را از یاد ببیریم ..شاید راست میگفت آن عزیز که تنها صداست که می ماند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نمیدانم چند بار با صدای شکیبایی و پناهی(که رفتند)،با صدای جانان،احمد رضا احمدی،همایون شجریان،فریدون،محمد صالح علا،jandan،sezen،kayhan.....خوابم برده شبها،.نمی دانم چند غروب جمعه را با اینها رنگ کرده ام،نمیدانم چقدر به کودک بیش فعال درونم پیوند خورده اند اینها،نمیدانم چگونه با صدای اینها "سونامی" بر بند بند تن ام لرزه انداخته،نمیدانم چند بار شانه هایم زیر بار همه ی اعصار پایین آمده،سرگردانم کرده اند،شادم کرده اند،از کلامی به کلامی پرتابم کرده اند از کتابی به کتابی،از نمایشی به نمایشی،از کنتراستی به کنتراستی،از تردیدی به یقینی و.......ولی میدانم اینها بخشی از وجودم شده اند بخش بزرگی از هستندگی ام..........چقدر غیر قابل فهم است این دنیا چقدر نفهمم من..خدا میداند چقدر نفهمیده امش این دنیا را..

به قول sezen "بن بو دونیایی آنایامادیم"

نوشته شده در جمعه 28 تیر1387ساعت 12:55 بعد از ظهر توسط مریم آزاد| |


Design By : Night Skin