فلسفه يعني رنج...
«یکی از درسهایی که از تاریخ میتوان آموخت این است که هیچکس از تاریخ درس نیاموخته است» هگل
۱.وقتی پدیده ی ذهنی به خصوصی رخ میدهد،واقعا چه اتفاقی می افتد؟آیا نام این تغییر نگرش "فهم"است؟تغییر کردن موضع ذهنی یعنی یک تغییر اساسی در بعد سمبولیک سوژه.مثلا فرض کنید میخواهیم کلمه ای را به جمله ای اضافه کنیم ،چه پیش می آید؟در ابتدا متوجه میشویم که در آن جمله جایی برای این کلمه نیست بنابراین کلمه را همچنان در بیرون از جمله ها رها میکنیم.مرحله ی بعد این است که سعی میکنیم کلمه را در جاهای مختلف جمله قرار دهیم و هر بار متوجه میشویم که ساختار جمله به کلی به هم میریزد.زمانی که بالاخره جای مناسبی برای این کلمه در جمله پیدا کردیم این جمله دیگر جمله ی قبلی نیست.. وقتیموضع ذهنی ما عوض میشود هم چنین چیزی اتفاق می افتد وقتی ساختار نگاه ما دگرگون میشود دنیا را دیگر گون میبینیم.و آنگاه بنا بر عادت در پی علل این دگرگونی میگردیم.من به این بوم نقاشی که روی دیوار است نگاه میکنم اشیا را میبینم همانطور که مثلا کلاسیکها آن را میدیدند ..یک بار دیگر نگاهش میکنم این بار نگاهم را بر فضای خالی بین اشیا متمرکز میکنم.در این نگاه موقتا از نقش و رنگ ارزش زدایی میشود تا بر فضای خالی بین رنگها و اشیا تمرکز کنم.دوباره به تابلو نگاه میکنم اما این بار نه تاکید و تمرکزم بر اشیاء و رنگها است و نه بر فضای خالی.حالا زیبایی تنها بر اشیا و بر فرم و فیگور آنها تاکید ندارد چراکه خود فضای خالی بی اشیا یک فرم و فیگور جداگانه ای بود .وقتی که فرم و فیگور از محتوا جدا شد ،یعنی وقتی که فرم و فیگور ، ارزشهای دیگر را ارزش زدایی کرد و بر ارزش فرم و فیگور ،جدای از هر متعلق و هر شیئی یا هر محتوایی تاکید کرد (مثل تاکید ونگوگ بر فرم و فیگور کفشهای کهنه ی خود در آن تابلو)توانستم فضای خالی را هم ببینم .یعنی تا وقتی فرم و فیگور وابسته به محتوا بود نمیشد فضای خالی بین اشیا را به عنوان یک فرم مستقل دید و حالا هم به اشیا و هم به فضاهای خالی توجه دارم.و نگاه زیباشناختی من مونیستی نیست. .2.وقتی ذهن به جستجوی امری غیر قابل لمس میپردازد چه اتفاقی می افتد؟آیا نام این جستجو و کنکاش را میتوان فهم گذاشت؟هنگامي كه سرگرم امور روزمره هستم، به هر كاري كه مشغول باشم تقريبا تمامي توجه من را به خود معطوف مي كند: حين انجام كار، فرصت چنداني براي انديشيدن به خود به مثابه "فردي مشغول" ندارم- توجهم صرفا محدود به چيزي است كه مستقيما به مشغله من مربوط مي شود مثلا اگر در جستجوي کتاب "شجاعت بودن"که جلدی قرمز دارد باشم ؛ مي دانم آن را روي ميز گذاشته ام، نه تنها به خود به مثابه "فردي مشغول جستجو" نمي انديشم كه حتي ميدان ديد من به گونه اي تنظيم مي شود كه صرفاکتابهای متصف به قرمزي به چشم مي آيند. كليه فعاليت هاي مربوط به وظايف روزمره نيز همين حالت را دارند. اما فرض كنيد كه در حين جستجوي کتاب، آگاه شوم كه جستجوي من نتيجه اي نداشته است. براي نخستين بار، ممكن است خود فعاليت جستجو را ابژه تامل قرار دهم. آنچه پيشتر بدان توجهي نداشتم، "اكنون" قابل مشاهده مي شود. اكنون در موقعيتي هستم كه از خود بپرسم چه مي كردم و چگونه به آن كار مي پرداختم. اما جهان من نيز كه قبلا محدود به آگاهي از اشياء قرمز بود، ممكن است اكنون گسترده تر شود و دقيقا همين فاصله گيري از اشتغال طبيعي به جهان، قرينه ي متداول و روزمره ي نخستين مرحله ي روش پديدارشناختي است در شرايط عادي، کتاب قرمز "شجاعت بودن" را ابژه جستجو قرار دادن، در عين حال باور به "وجود" آن کتاب نيز هست.اما هنگامي كه در جستجوي ابژه ي پژوهشي پديدارشناختي هستم، در پي يافتن کتاب نيستم و اساسا نيازي نيست كه به وجود کتابی خاص باور داشته باشم. به لحاظ پديدارشناختي، عمل جستجو بدون چنين باوري نيز جالب است، زيرا اكنون با اين پرسش مواجه ايم: "مورد جستجو بودن چگونه چيزي است؟" ونه " شيئ كه به دنبال آنم كجاست" يا " آيا اين مورد خاص، به راستي يك جستجوست؟" دو پرسش اخير پرسش هاي واقع بنياد هستند، اما پرسش اول معطوف به معناست.ادموندهوسرل، اين ويژگي خاص پژوهش پديدارشناختي را "در پرانتز گذاشتن" مي نامد: در واقع، اين يعني تعليق موقت باور به "وجود" ابژه ي پژوهش.. اگر چه كنش "جستجوكردن" با ديگر كنش هاي آگاهي اين تفاوت را دارد كه نيازمند "وجود" شيء مورد جستجوست، اما هنگامي كه باور به وجود را به حال تعليق درآوريم، تمامي كنش ها با يكديگر هم ارز مي شوند.مثال جستجو كردن را به ياد آوريد: آنچه در تاملي پديدارشناختي بر من آشكار مي شود، هنگام جستجو مغفول بوده است. آنچه مي ديدم جهاني بود كه خودم به آن سامان داده بودم.آنچه نمیدیدم. دقيقا همين سامان دهي شخصي بود. نمي ديدم كه جهان با قصد و نيت من پوشانده شده و نيات من نيز ريشه در من دارند. هنگامي كه كل آگاهي ابژه ي بازجست پديدارشناختي شود آنگاه هر كنش معنا-ده و هر ابژه ي قصد شده اي در گستره ي ذهن من قرار مي گيرد، ازجمله آن "من"ي كه منشاء معناست و معنا براي او حاضر است.
تعليق باور به وجود، توجه به ويژگي هاي اساسي جستجو يا هر نوع فعاليت ادراكي و شناختي ديگر نظير دانستن، باورداشتن يا ادراك را ممكن مي سازد. جستجو ابژه محور است زيرا جستجو همواره جستجوي چيزي است. اما آنچه که جستجو را از "باور داشتن" متمايز مي كند باور به ابژه ی جستجوست. اين حقيقتي ضروري است كه هيچ گاه چيزي مورد جستجو قرار نمي گيرد مگر اين كه جستجوگر پيشاپيش به وجود آن باور داشته باشد.میخواهم اینجا بگویم میتوان این نگرش پدیدارشناسانه را به موجودی با نام "خدا"هم تعمیم داد؟وگفت اگر ما به دنبال چنین موجودی میگردیم در واقع در کنه وجودمان این موجود را باور کرده ایم و تنها گه گاه در تله های خرد که ساخته دست خودمان است گیر میکنیم و تجدید جستجو..
..اگر این روش هوسرلی را بر پدیده های دینی به کار بندم با تمركز بر آنچه كه مستقيما در تجربه ي زيسته "داده مي شود آیا نگرشم به دین و پدیده های دینی ای مانند "دعا" یا "روزه" تغییر نمیکند؟
| Design By : Night Skin |



