آيا اصول اخلاقي وجود دارند؟؟؟؟؟؟؟
خ هدف اصلياخلاق فلسفي اين بوده است كه تبيين كند معيارهاي صحيح براي تعيين درست و نادرست اخلاقي كدام است يا چه چيزهايي از جمله در ميان خصائص شخصي حقيقتا خوب است ؟و آيا اصول اخلاقي اي كهاكثر ما كنش هايمان را بر اساس آن تنظيم ميكنيم!!!واقعا ضرورت دارند ؟
برخي از فيلسوفان(اخلاق).را مركب از اصول و قواعد اخلاقي دانسته اند و كوشش كرده اند اصلي واحد را شناسايي كنند .اصلي كه پايه باشد و احكام اخلاقي جزيي را بتوان بر حسب آن توجيه كرد .رويكرد اين گروه از فيلسوفان كه كانت شهير ترينشان است به ما نميگويد مردم چه چيزي را درست يا نادرست مي انگارند .هدف آن اين است كه بگويد چه چيزي درست و چه چيزي نادرست است.آنها ميگويند xدر هر موقعيتي بد است و اصول اخلاقي اي كه در مقام عمل از كنشگر اخلاقي دستگيري ميكنند مطلق اند.مثلا اصل (دروغگويي بد است).يا در صورتي كليتر اصلي مثل اصل لذت يا منفعت.
اما گروهي ديگر هستند كه رفتار و خصوصيات اخلاقي را وابسته به سياق و contexمي دانند در اينم رويكرد مثلا وقتي شما درباره ي اينكه بين وظايفي كه نسبت به مادرتان داريد و وظايفتان نسبت به كشورتان (مثال سارتر)كدام را برگزينيد بايد بنا بر موقعيت تان و تعاملي كه با دنياي بيرون داريد انتخاب كنيد.و رفتار و خصوصيات اخلاقي شما وابسته به سياقيست كه پيش روي تان است.بهدها اين نحله وسعت يافت و نام خاص گرايي گرفت .سئوال اصلي خاصگراها اين است آيا ميتوانيم درباره ي عموميت بخشي خصوصيات اخلاقي حرف بزنيم يا نه؟آنها مدعي اند وقتي ما شواهدو شهودهاي اخلاقي را بر روي هم ميگذاريم به اين نتيجه ميرسيم كه چيزي به اسم اصول اخلاقي وجود ندارد و آنچه هست رفتار وابسته به زمينه و شرايط است.مثلا "دروغگويي بد است"يك اصل اخلاقيست فرض كنيد آدم كشي در خانه تان را ميزند و ميپرسد شما پنهان كدينش نه ؟كانت ميگويد هرگز نبايد دروغ بگوييد .بايد حقيقت را برزبان آوريد.اما يك particularistميگويد آيا درغگويي در هر سياقي بر اصل بد يانادرست سوار ميشود؟آيا گذاشتن وصف درغگويي در گكنار بدي يا نادرستي ميتواند اصل اخلاقي به ما بدهد؟نه بيرون از contexنميتوان چيزي گفت.و رفتار دليل آفرين كه منتج به ظهور و بروز عملي از ما ميشود بستگي كامل به اطلاعاتي دارد كه من از زمينه ميگيرم.اگر صفت سنگين اخلاقي اي مثل وفاداري را در نظر بگيريم :آنگاه فرض كنيد دوست شما كتابي به عنوان عاريت به شما ميدهد و قرار ميشود چند روز بعد شما كتاب را به او تحويل دهيد روز قبل از تحويل مي فهميد كه كتاب از كتابخانه ي عمومي دزديده شده است .آيا شما بايد كتاب را به او پس دهيد يا نه؟عام گرايان خواهند گفت بر حسب اصل وفاداري بايد كاتب را پس بدهيم اما خاص گرايان ميگويند در اين contexوفاداري اقتضا ميكند كتاب را پس ندهيد چون قسمتي از اموال عموم مردم است (اين مثال از جاناتان دنسي هستش كه از شاخه ي Antological particularistهاست).
آنها مدعي اند اصول اخلاقي باعث ميشود ما هيچگاه به بصيرت اخلاقي نرسيم .ودر ادمه ميدهند اصلااستفاده از اين اصول اقتضائات انساني را مراعات نميكند .آنها ميگويند فاعل اخلاقي يك روبات نيست كه طبق paternاي از پيش تعيين شده عمل كند.
اين دو نحله "خاص گراها و عام گراها"هر كدام دلايل و استدلالاتي براي چيزهايي كه ميگويند دارند .پاسخ استرانگ به عنوان عام گرا اين است كه اصول اخلاقي تنها در مقام نظر كليست و در مقام عمل اصول مقيد به قيود ميشوند.مثلادر باب همان مثال"دروغگويي بد است"ميتوان گفت تحت شرايطي ديگر دروغگويي بد نيست مثلا نجات جان يك انسان از دسد يك جاني به وسيله ي دروغ.(البته تو دستگاه كانتي اين صادق نيست اون اطلاقي كه كانت ازش حرف ميزنه هيچ نقضي برنميداره و هيچ تبصره اي بهش نميخوره) .و "دنسي" پاسخ ميده به استرانگ كه :به فرض تفكيك بين عمل و نظر را بپذيريم اما آيا حد يقفي و نقطه ي پاياني بر قيودي كه ذكر ميكنيد وجود دارد؟آيا ضمانتي هست كه اين قيود چيزي از "اصل"بودن گزاره اي باقي بگذارد؟اصلا اصلي كه nيد بخورد چطور ميتواند راهنماي عمل باشد؟
البته شايد اينجا هم بتوان گفت خود خاص گراها كه هيچ اصل اخلاقي اي را قبول ندارند و پيش فرضها را غير انساني ميدانند خودشان هم استدلال و الگويي را پيش فرض قرار ميدهند :"كاري را بكن كه بهترين كار است"و يا "در مورد هر contexاي بر اساس خصوصيات خودش داوري كن" .
اینجا به نظر می آید هر دو نحله دلایل محکمی ارئه میدهند "مک اینتایر "نام اینگونه مباحث را مباحث موازی میگذارد که هیچ کدام دلیل قانع کننده ی عقلانی ای برای رد نظریه ی طرف مقابل ندارد(من فکر میکنم اینجا همین طور است).او سه ویژگی مشترک را به عنوان خصوصیات اصلی این مباحث رقیب بر می شمارد که دو ویژگی در این باب و در اینجا مصداق دارد اولی قیاس ناپذیری مفهومی میان مباحث رقیب است یعنی هر کدام از آنها ممکن است به لحاظ منطقی انسجام داخلی داشته باشد اما هیچ کدام نمیتوانند دلیل عقلانی ای ارئه دهند و اظهار دارند که دلیل آن گروه دیگر عقلانی نیست(مگر آنکه موضع بینا بینی اتخاذ کنیم )و دومی اینکه مقدمات "منطقی "قیاس ناپذیر این دیدگاه ها ی موازی ریشه های تاریخی متفاوتی از هم دارند و توجهی به این مسئله نمیشود .مثلا اوضاع به هم ریخته ی بشریت را پس از دو جنگ جهانی و فاشیسم و کمونیسم و فاجعه های حاصل از اینها را به یاد آورید .چرا دقیقا پس از این فروپاشی منزلت انسان فیلسوفان به این نتیجه میرسند و متامل میشوند که نکند ما از اصول اخلاقی انتظار زیادی داشته ایم ودر صدد بر می آیند که مشخص کنند چه چیزی در مواردی خاص مثلا در مورد اخلاقی بودن جنگ یا خشونت یا در مورد کشتن از روی ترحم یا مسئله ی نژاد پرستی و تبعیض جنسی درست یا نادرست است.
چون شرایط تاریخی بشر عوض شده بود ریشه ها و زمینه های تارخی تغییر کرده بود.به نظر میرسد برای به نتیجه رسیدن این بحث باید به این دو ویژگی عنایت خاصی نشان داد.
برای برایان مگی ایران