چند شب پیش(شب یلدا)که در خانه ی مادر بزرگ جمع بودیم از دست موجوداتی که در باره ی همه چیز حرف میزدند بی آنکه به نتیجه ای برسند(از قیمت سکه و طلا گرفته تا قیمت آهن و زمین و آخرین جراحی زیبایی آنجلینا جولی و آخرین مدل رنگ مو و آخرین قیمت جراحی بینی و تقسیم کاهشی کروموزومها در گامتهای جنسی و...هر چیز دیگری که هر روز در تاکسیها و اینجا و آنجا قابل شنود است)به تلویزیون جمهوری اسلامی پناهنده شدم .برنامه ای در حال پخش بود درباره ی پارادایمهای توماس کوهن و مقایسه ی آن با منظومه ی کواین.وهمین بهانه ای شد برای نوشتن این پست و اقرار به این که گاهی همین ساختن "ادراکهای حسی تازه" که اندیشمندان چپ بزرگ متاخر به تلویزیون نسبت داده اند بسیار دلنشین می شود.همه ی حرفی که این برنامه در پی ارائه اش بود این بود که در ادراک تجربی و در ارتباط بین جهان و نظرات ما ،چارچوب مفهومی مشخص و یکسانی به کار برده نمیشود و یا حتی به کار بردن این چارچوب هیچ لزومی ندارد.چون طرحهای مفهومی تعهدات نظری بنیادین و پایه ای را بیان میکنند که ممکن است در فرهنگها و دوره های تاریخی مختلف،به طور کلی با هم متفاوت باشند.مثلا طرح های مفهومی و فرضهای بنیادی و مقولات فیزیک نیوتونی با فیزیک انیشتینی یا طرحهای مفهومی پارادایمهای کینزی و پولی در اقتصاد به کلی ناسازگارند.من میخواهم در اینجا کمی این قضیه را باز تر می کنم.

بر اساس نظریه ی کوهن ،تفکر علمی ضرورتا در یک طرح مفهومی رخ می دهد .کوهن در کتاب ساختار انقلابهای علمی درباره ی بازتاب کشف اکسیژن به واسطه ی لاوازیه می گوید«لاوازیه بعد از کشف اکسیژن به دنیایی متفاوت قدم گذاشت.یعنی او پدیدار شدن جهان را (لاوازیه جهان را جور دیگری دید)تابعی از اصول مفهومی خاص (در اینجا وجود اکسیژن) قرار میدهد. »مقصود کوهن در نهایت این است که تمام چیزی که درباره ی جهان می توان گفت این است که جهان چگونه پدیدار میشود...